الان دارم آهنگ مهتاب با صدای جهان رو گوش میدم.وای من چقدر از این ترانه خاطره دارم. یاد روزای اول نامزدیمون میفتم . اون روزا یک کاراموز داشتم که سی دی جهان رو به من هدیه داد و من و پویا تو ماشین گوش میدادیم وای ی ی که چه روزای خوبی بود. تمامی اون خاطرات در نظرم میاد.چقدر همدیگه رو دوست داشتیم. چقدر برای هم احترام قائل بودیم. حاضر نبودیم کاری بکنبم که کوچکترین ناراحتی پیش بیاد.
ولی چه زود همه چیز فراموش میشه. یادمون رفت که برای رسیدن به هم چه سختیهایی کشیدیم. باورمون نشد که اگه یکیمون به دیگری گفت که دوسش داره، به خاطر مصلحت های زندگی شخصیش نیست. اصلا یادمون رفت که دیگه زندگی شخصی معنی نداره.. وقتی یاد گریه ها والتماسهای خودم میفتم، از این ناراحت نمیشم که غرورم رو زیر پا له کردم، چون تو رو از خودم جدا نمیدونم بلکه از این ناراحتم که دیگه هیچ ارزشی ندارم. ولی خوشحالم که همه سختیها رو تحمل کردم، چون اگه خدا بخواد دیگه روزای جهنمیم داره تموم میشه، واین روزها و گریه کردن هام، عذابهاو.... همه تبدیل میشن به خاطره، یه خاطره تلخ.
اما زندگی با خاطره تلخ خیلی راحت تره تا زندگی با واقعیت تلخ. توی این یک سال به اندازه چندین سال زجر کشیدم
خیلی برنامه ها برای روزهای آینده دارم. تازه میخوام مثل بقیه یه زندگی آروم رو تجربه کنم. اما نمیدونم دیگه توانی برام مونده یا ...
برام دعا کنید
دیروز بعد از ظهر یه حس و حال عجیبی داشتم. احساس آرامش میکردم. مدت زیادی بود که این حس و نداشتم. بعد از ناهار نیم ساعتی خوابیدم.این برای منی که 9 ماهی میشد که اصلا نمیتونستم بعد از ظهر بخوابم همینم خیلی تعجب داشت.
احساس میکردم کلی انرژی کاذب دارم.
افتادم به جون خونه و کلی از
خجالتش تو این مدت درومدم.
بعدش هم رفتم آشپز خونه و 3 مدل غذا درست کردم. میوه پوست
گرفته شده و انار دانه کرده و اینقدرخوردم که شب از معده درد خوابم نمیبرد
نمیدونم چرا اینقدر سرخوش بودم
ولی هر چی که بود. عالی بود . احساس یه تازه عروس رو داشتم. ![]()
خیلی وقت بود این حس رو تجربه نکرده بودم. دلم میخواست دیگه به هیچ کدوم از مشکلاتم فکر نکنم. میخواستم برای چند ساعتی که شده بدون دلهره و فکر و خیال زندگی کنم .
بعد از این چند روز وحشتناکی که گذروندم (که اصلأ خاطراتش قابل گفتن نیست) دیروزخیلی تجربه خوبی بود.
چند روزه خیلی دلم میخواد یه
چند روزی برم اصفهان. یاد روزای خوش گذشته. برم پیش دوستهای صمصمی دوران راهنمایی تا
سال آخر دانشگاه.
خیلی دلم هوای اصفهانو کرده. ولی خوب همسری خیلی اینروزا گرفتاره.منم که شدیدأ وابسته به همسر.در نتیجه اصلا دلم نیومد تنهاش بذارم. ولی هر لحظه یاد خاطرات خوشم تو اصفهان میفتم.کاش مستونستیم با هم میرفتیم.

بهترین همسر دنیا
امسال این ویروسهای سرماخوردگی دست بردار نبودند و دوباره منو گرفتار کردن اما این سرماخوردگی باعث شد که من بفهمم چقدر شوهرم دوستم داره.سال گذشته هر وقت مریض میشدم کلی با پویا دعوا داشتیم. چون احساس میکردم اصلا به من اهمیت نمیده. اماااااا امسال کاملأ برعکس شد. باورم نمیشد که این پویای من هست که اینطوربا جون د دل ازم پرستاری میکنه. خداییش هر کاری که تونست برام انجام داد. عزیزم من واقعأ دیگه شرمنده شدم. خدا رو شکر کردم که اگه یه مرد با محبتی تو دنیا پیدا میشه اونم پویای عزیزم هست که خدا خواسته همسفر من تو زندگیم باشه.فکر میکنم میبینم این یعنی نهایت خوشبختی که خدا نصیب من کرده.
-
دیشب پویای من بعد از خوندن پی ام های گذشتمون(مربوط به زمانی که چت میکردیم )
اومد پیشم خوابید و گفت که میدونه به عنوان یک دوست خیلی خوبه ولی به عنوان شوهر،
اصلأ ایده آل من نیست! نمیدونم چرا همچین احساسی داشت؟! عزیزم مگه الان ما با هم
دوست نیستیم؟ تو الان هم بهترین دوست من هستی و خدا خواسته این دوستی ما همیشگی و
جاودان بمونه .یه همسر خوب در مرحله اول دوست خوبی باید باشه. یه دوست با محبت، صادق
، مهربون و با گذشت و وفادار، یعنی همین پویای گل خودم. تو هم بهترین دوست
دنیایی و هم بهترین شوهر دنیا. و امیدورام تا آخر عمر همین احساس رو نسبت به هم
داشته باشیم. 


سلام.بعد از یک غیبت نسبتا طولانی دوباره اومدم.نمیخواستم دیگه چیزی بنویسم.یعنی خودم هم خسته شدم بس که از اوضاع بد زندگیم گفتم ولی همونطور که دوستای گلم گفته بودن منم احساس کردم نوشتن راهیه برای خالی شدن احساسات منفی درون
این چند روز بابای عزیزم کمر درد شدیدی گرفتن و خیلی خیلی درد کشیدن.الهی بمیرم حتی نتونستن از شدت درد MRIبگیرن.و مجبورن دوباره با بیهوشی MRI بگیرن. تشخیص احتمالی دکتر دیسک کمره.خیلی برای بابام غصه میخورم.من واقعأ دوستشون دارم. از خوبیهای بابام هرچی بگم کم گفتم.منم که دختر لوس بابایی.خلاصه این چند شیه قبل از خواب کلی برای بابا جونم گریه میکنم چون میدونم طفلکی چقدر درد داره.ازتون میخوام براشون دعا کنید.
خودم هم یه سرماخوردگی جزئی
داشتم.وای ی ی نمیدونید این همسری من چقدر بهم رسیدگی کرد.دیروز اداره نرفتم.حالم
زیاد بد نیود ولی بین خودمون باشه یک کم داشتم خودمو لوس میکردم
.و همسری هم که کلی
نازمو کشید
یه سوپ خوشمزه درست کرد و 2،3 باری هم شلغم برام گذاشت و هی تند تند
از سر کار میومد و بهم سر میزد.الهییییییی .حتی یه دفعه هم ماشین نداشت و با تاکسی اومد و به من سر زد.یه شاخه گلم برام گرفت تا زودی خوب بشم*![]()
دیروز به همسرم میگفتم اگه کسی از من بپرسه خوشبختی یا نه نمیدونم باید چی بهش بگم. و اگه بخوام به گذشته نگاه کنم و یا اینکه بفهمم در پس این مهربونیها..... هست که خیلی بدبختم ولی اگه بخوام فقط به حال نگاه کنم باید بگم از من خوشبخت تر کسی نیست. امیدوارم روزی بهم اثبات بشه که من خوشبخت واقعی هستم.
دلم را شکستی و گفتي هر چه بوده گذشته.
گفتي شيرينم روزاي سياه و بارونيت تموم شد. حالا ميتوني به آفتاب نگاه كني.
در شگفتم چه حسيه اين عشق؟!
كه با وجود دل بارانيم به حرمت حرف عشق، بي اختيار به دنبال نورخورشيد ميگردم.
ميخواهم...
ميخواهم به من نگاه كني به اندازه تمام لحظاتي كه در كنارت بودم و مرا نديدي
ميخواهم نگاهت كنم به اندازه تمام لحظاتي كه در كنارت بودم. ولي دلتنگت
ميخواهم دستم را بگيري به اندازه تمام وقتهايي كه مرا از گرماي دستانت محروم كردي
ميخواهم دستت را بگيرم به اندازه تمام وقتهايي كه دستان سردم در انتظار گرماي محبت بود.
ميخواهم در آغوش تو باشم به اندازه تمام وقتهايي كه زود ديرت ميشد.
ميخواهم در آغوش من باشي به اندازه تمام لحظاتي كه انتظار كشيدم.
ميخواهم عاشقم باشي به اندازه تمام لحظاتي كه تنفر داشتي.
ميخواهم عاشقت باشم به اندازه تمام لحظاتي كه عشقم را گم كرده بودم.
پروردگارا ياريمان كن تا در اين درياي پرتلاطم زندگي راه خود را بيابيم.
آخر خط
نميدونم چرا هيچ وقت براش مهم نيستم. چرا نميخواد درك كنه چه ضربه روحي بدي به من وارد شده. من توي چه شرايط بد روحي هستم. چقدر امسال زجر كشيدم.چقدر غصه خوردم. چقدر نگران بودم. چقدر گريه كردم. چقدر بحث و دعوا و حتي.....(شرم دارم از گفتنش)
فكر ميكنم توي زندگي، من به عنوان خانم خونش، به عنوان شريك زندگيش هيچ جايگاهي ندارم. هيچ اظهار نظري نميتونم بكنم. اگر توقع و خواهش من بر خلاف ميلش باشه اصلا نبايد به زبون بيارم.
ديروز از خودم بدم اومد . وقتي ازش خواستم زودتر بريم مسافرت ودر جواب گوشيشو خاموش كرد. با خودم گفتم چقدر خوار شدي شيرين ، كه اينطوري بايد التماس كني.مني كه خونه بابام كافي بود لب تر كنم كه چي ميخوام. مني كه توي اداره براي خودم شخصيتي دارم و در رشته خودمون در سطح استان، همه منو ميشناسن و احترام ميذارن.ولي توي خونه مثل يك..... هستم.
چفدر تلاش كردم.اصرار، خواهش، گريه، التماس، تا يك كارمند ديگه استخدام كنن تا بيشتر كنار هم باشيم چون ديگه تنهايي برام ديوونه كننده شده .تا وقتي براي افطار مهمون دعوت ميكنم، مجبور نشم بگم شما افطار كنيد تا صاحبخونه 1 ساعت ديگه ميرسه اما در جواب ، بازم محكوم شدم به اعصاب خورد كردن.
اينفدر نسبت به من بي تفاوت شده كه بارها و بارها گفتم دستم داره بي حس ميشه.اما نهايت توجه اين بود كه ميگفت"ميخواي بريم دكتر؟" اما هيچ وقت نگرانم نشد. هيچ وقت نپرسيد بهتر شدي يا نه؟
احساس ميكنم ديگه با آخر خط رسيدم. شايد ما از اول قسمت هم نبوديم. تو خوبي و مهربون اما من نميتونم خوشبختت بكنم.نميخوام بيشتر از اين جلوي خوشبختي تو رو بگيرم.

